کتاب هیولا اثر آر.ال.استاین

لطفا دوباره آپلود نکنید
ممنون
خانم ماآرف از پشت میزش آمد بیرون پاهای برهنه و خیسش روی موکت شلپ شلپ می کرد
چند بار دور من چرخید و با چشم های قهوه ای اش مرا با اشتها بر انداز کرد.
شکمش با صدای بلند، با صدایی شبیه خالی شدن وان حمام قارو قور کرد
و مرا از جا پراند.
ـ شما نباید این کارو بکنید... این کار انسانی نیست...
پایان
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر ۱۳۹۲ ساعت 11:31 توسط منصور
|
بعد 7 سال دوباره وبلاگم رو بروز کردم. قبلا کارم این بود که رمان های فانتزی ترجمه شده رو توی وبلاگ قرار میدادم برای نوجوونای عشق کتاب که خودمم یکی از اونا بودم.